يك غزل از امير بهروز قاسمي

آگوست 25, 2007 at 10:29 ق.ظ (شعر)

122.jpg

شب ، نگاهِ تو نيست ، اما من 

به خيال اَم تو با منی ، با من 

از  کنارم  عبور  کردی  …  وَ 

ماندم اين جا چه قدر تنها ، من 

مثلِ آن شب ، درست يادم هست 

تو همان جا نشستی ، اين جا من 

هيچ کس هيچ چيز فکر نکرد  

هيچ کس زُل نزد به تو ، يا من 

خواب می بينم اَت که تنها ای 

هيچ کس با تو نيست ، حتا من !  

 آبان 80 – کرمان

پیوند پایدار تا کنون 3 نظر داده شده

يك غزل از امير بهروز قاسمي

آگوست 22, 2007 at 11:23 ق.ظ (شعر)

بيا و گوشه ی دنجِ نگاهِ من بنشين

به راه هيچ كسی نه , به راهِ من بنشين

هزار سال نشستم به باورت بانو!

بيا و نيم نگاهی به آهِ من بنشين

سبد سبد غزل از چهره ی تو مي بارد

بيا و قافيه ام باش , ماهِ من ِ بنشين

درخت- معجزه- باران… فقط تو كم بودی

نيامدی كه بگويم: ” گناهِ من بنشين”

چه قدر من برهوت اَم از اين نداشتن اَت

تو يوسفانه بفرما به چاهِ من بنشين

نگو خطاست چنين در پیِ تو بودنِ من

خدایِ باكره در اشتباهِ من بنشين

چه باك از آيه ی چشم اَت كه من مريدِ شب اَم

سياه گيسویِ گيسو سياهِ من بنشين !   

پیوند پایدار تا کنون 2 نظر داده شده