يك غزل از امير بهروز قاسمي
بيا و گوشه ی دنجِ نگاهِ من بنشين
به راه هيچ كسی نه , به راهِ من بنشين
هزار سال نشستم به باورت بانو!
بيا و نيم نگاهی به آهِ من بنشين
سبد سبد غزل از چهره ی تو مي بارد
بيا و قافيه ام باش , ماهِ من ِ بنشين
درخت- معجزه- باران… فقط تو كم بودی
نيامدی كه بگويم: ” گناهِ من بنشين”
چه قدر من برهوت اَم از اين نداشتن اَت
تو يوسفانه بفرما به چاهِ من بنشين
نگو خطاست چنين در پیِ تو بودنِ من
خدایِ باكره در اشتباهِ من بنشين
چه باك از آيه ی چشم اَت كه من مريدِ شب اَم
سياه گيسویِ گيسو سياهِ من بنشين !
sohoori گفت،
آگوست 22, 2007 روی 11:40 ق.ظ
سلام
مهديه پي سپار ( مهرگياه ) گفت،
اکتبر 24, 2007 روی 1:42 ق.ظ
سلام !
لذت بردم از غزل هاتون . موفق باشيد دوست عزيز و
روزگارتون به خير .