يك غزل از امير بهروز قاسمي

آگوست 25, 2007 at 10:29 ق.ظ (شعر)

122.jpg

شب ، نگاهِ تو نيست ، اما من 

به خيال اَم تو با منی ، با من 

از  کنارم  عبور  کردی  …  وَ 

ماندم اين جا چه قدر تنها ، من 

مثلِ آن شب ، درست يادم هست 

تو همان جا نشستی ، اين جا من 

هيچ کس هيچ چيز فکر نکرد  

هيچ کس زُل نزد به تو ، يا من 

خواب می بينم اَت که تنها ای 

هيچ کس با تو نيست ، حتا من !  

 آبان 80 – کرمان

تا کنون 3 نظر داده شده

  1. sohoori گفت،

    سلام

  2. salman گفت،

    شعر ها هر دو قشنگ بود
    بيشتر بنويس تا بهتر بتوان نقد كرد!

  3. بهروز رها گفت،

    قشنگه كارت
    منم همنام شمام
    دوس دارم بيشتر با شما آشنا شم
    موفق باشيد

نظر بدهید